تبليغاتX
چشمهای سربی من
 

 کمی دلتنگی


 دوتا پنجره براي ديدن اين آسمان كافيست
و كوچه اي كه هنوز...
زني با زنبيلي پر از تولدي ديگر از آن گذشت،
همين جاست
من سر اين سطر منتظرم،
چون كه براي گفتن اين شعر خواب ديده ام
و بادبادكم را به دست كودكي سپرده ام
كه جريمه اش نوشتن از روي همين ديواربا
مدادي به رنگ بنفش
والبته نه اين كه يكي دو بار همين فرودگاه؛
كه هواپيمايش هر روز راس ساعت هفت
يك روز،
كسي را باچمداني پرازكتابهاي دوستت دارم...
رفت!
 
 مطالب پیشین

مرداد 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
 
 
 دوستان همراه

ایستگاه عشق - داداش محسن
آفتاب ودلیل آمدنش-آبجي حميده
جایی برای حرف زدن - داداش حمید
هواداران شاهین تهرانی
خانه سیاه است
خاطرات فرانسه
هزار دستان
وبلاگ آزاد دانشجويي
مورچه
نجوای شبانه
سرزمین بارانی
بدوبیا-امیر
سرزمين دل
اشك و لبخند-عارف
كلمات-هادي صداقت
ناگه از آن اتفاق...
serenade
چشمهاي ناديده
باوركن من براي ما را


 
 

 

حسین پناهی

.

.

.

می بینی؟

می بینی سلام کردن به کسی که سلام را می فهمد چقدر مشکل است!

نیم ساعت پیش، خدا را دیدم که قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش

سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت و رو به ایوانی

که من ایستاده بودم آمد، آواز که خواند تازه فهمیدم پدرم را با

او اشتباهی گرفته ام.

اگر ستاره ها معتاد تفسیر نبودند ، چه راحت می شد از آنها پرسید

که حالتان چطور است؟

به من بگو! فرزانه ی من !

چرا ستاره ها به تفسیر معتادند؟

حق با تو بود!

می بایست می خوابیدم!

اما چیزی خوابم را آشفته کرده است!

در دو طاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام

 با آن گیس های سیاه وز وز پریشانشان.

کاش تنها نبودم!

فکر میکنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی آید؟

دلم می خواهد

فارغ از دندان درد ابتذال

ترانه بخوانم.

می دانی چیست؟

نمی دانم!

ولی فکر می کنم که در این دنیای بزرگ

علاوه بر دریای سرخ

چیزهای دیگری هم وجود دارد!

مثلا یک سوال!

یک سوال مشکل که هیچ کس جوابش را نمی داند!

فکر می کنم شب و روزی

که گلیم دو رنگ زندگی ما را تار و پودند

به یک سوال بی جواب ختم می شوند!

رنگ،

ختم،

گلیم،

جواب!

سرم گیج  می رود!

گیج  می رود

و این حق را هم به تو می دهم که سرت گیج برود.

کاش تنها نبودی!

آن وقت می توانستم به این موضوع و موضوعات دیگر

 اینقدر بلند بخندم تا همسایه هایم از خواب بیدار شوند!

 می دانی؟

انگار چرخ و فلک سوارم!

انگار قایقی مرا می برد!

انگار روی شیب برف ها اسکی می روم!

مرا ببخش!

ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت؟

می شود یک روز که باران می بارد

در قهوه خانه ای سبز چای سرخ نوشید

 و به کسی اندیشید که با موهای پریشان

و چشم های سیاه ریز،

 با پیراهن قهوه ای در کتاب هنر آشپزی

به دنبال رد پایی از خرس نیستی می گردد!

می شنوی؟

انگار صدای شیون می آید!

گوش کن!

می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد!

اما به جای آن

می توانم قصه های خوبی تعریف کنم!

گوش کن:

یکی بود یکی نبود!

.

.

.

 

 حسین پناهی

 

زندگینامه حسین پناهی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 12:45  توسط آرتميس  | 

 

 

HOME

ARCHIVE

CONTACT ME

GALLERY -1

 

درباره وبلاگ

 تو گريه مي كني واز عمق آشناي جنگل چشمانت از عمق جنگلي كه در آن پاييز، درغروب به بغض نشسته است باران بي دريغ اشك تو مي بارد تا عطر خيس جنگل پاييز درمن هواي گريه برانگيزد، آنگاه ، از چشم ذهن من شعري بسان گريه فروريزد.

سایتهای محبوب من

 شعرا :

 حسین پناهی
 احمد شاملو
 فریدون مشیری
 فروغ فرخزاد
 سهراب سپهری
 حافظ
 فردوسی

 نویسندگان :

 پائولو کوئلیو
 دکتر شریعتی
 هوشنگ گلشیری
 جلال آل احمد
 صادق هدایت

 نقاشی:

 استاد فرشچیان

 موسیقی:

 استاد شجریان
 فرهاد مهراد
 سیاوش قمیشی
 تنبور نوازان
 دف
 نغمه